عرفه...

دوست دارم که به درگاه خدا گریه کنم


دست بردارم و با حال دعا گریه کنم 




در شب قدر نکردم عمل مقبولی


حال بنشینم و بر جرم و خطا گریه کنم




عرفه آمد و محزون و خجالت زده ام 


دوست دارم که به مانند گدا گریه کنم




دادم از دست اگر لیله قدر رمضان


حال با سوز دل و آه و نوا گریه کنم 




شب عید آمد و عیدی ز خدا می خواهم 


دوست دارم ز سر صدق و صفا گریه کنم 




شب عید است و شب عفو و شب جود و عطا 


تا که عیدی کند آن دوست عطا گریه کنم




سرزمین عرفات و شب مشعر چه خوش است 


در غم مزدلف و خیف و منا گریه کنم 




دردها امشب و امروز دوا می گردد


تا شود درد من امروز دوا گریه کنم 




چشم خود دوخته ام بر شب و روز عرفه 


تا شود حاجتم امروز روا گریه کنم 




نظر اول کند الله به زوار حسین 


دوست دارم که به آهنگ عزا گریه کنم




بلکه با معرفت اندر عرفه ای(عاجل)


روم اندر حرم کرببلا گریه کنم

لبیک یا مولای...

لبیک مولای من

در روزهایی که حاجیان احرام بسته اند من نیز دلم همراه آنان به گرد خانه ات طواف می کند و هم نفس با حاجیان زمزمه می کنم


لبیک اللهم لبیک

به ندای تو پاسخ می دهم. این لبیک یعنی تو مرا خوانده ای و من پاسخت می دهم. یعنی به دعوتت لبیک می گویم.


لبیک لا شریک لک لبیک
معبودی جر تو نیست. شریک نداری. نکند دنیا پرستی مرا به شرک خفی دچار نماید.

این ذکرها هم برایم ذکر است و هم دعا. از تو می خواهم که وحدانیت به تو را در روزمرگی هایم از دست ندهم و از راه مفسدین تبعیت نکنم.


در بین نماز مغرب و عشایم زمزمه می کنم:
و أصلح و لا تتبع سبیل المفسدین


تا مرا در ثواب حاجیان احرام کنندگان خانه ات شریک کنند.اما شیخ بهائی چه زیبا سروده است:

مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه

که اگر این معرفت حاصل می شد حج خونین حسین را بر حج به ظاهر کاملشان رجحان می دادند و همراهش می شدند. نه آنکه با پیشانی پینه بسته ای چشم در چشم حجت خدا بایستند و ای کاش فقط چشم در چشمش می شدند حال آنکه ...


سخن کوتاه!

عرفه طلیعه محرم است.

روز ارتباط با معشوق با زبان برترین عاشق یعنی حسین (ع)

روز شهادت سفیر و اولین شهید کربلایی-حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام- در کوفه.



این روز را از دست ندهیم.

التماس دعای بسیار...  

پدر واقعی ملت


حضرت علی(ع) فرمودند: 

کسی که زبانش را حفظ کند، خداوند عیب او را می پوشاند . . .




ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است

جان من، جانان من، روح و روان من علی است

تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی

شکر الله حاصل عمر گران من علی است . . .



دانشگاه انتظار

 

دانشگاه انتظار بعد از 1300سال همچنان دانشجو می پذیرد.

متاسفانه این دانشگاه هنوز 313 فارغ التحصیل هم نداشته است.

این دانشگاه درتمام شبانه روز از شما آزمون به عمل می آورد.

مدارک لازم برای ثبت نام:
1. نماز اول وقت
2. تقوا
3. دایم الوضو بودن
4. برگه ی تسویه حساب حق الناس
5. قلبی آکنده از یاد خدا

به امید عدم مشروطی در این دانشگاه

شیعه ی اثنی عشری


فرض کن حضرت مهدی(عج) به تو ظاهر گردد

 

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

 

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات درخور او هست که نزدش ببری؟

 

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت

داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

 

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟!!

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری؟

 

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

می توان گفت تو را شیعه ی اثنی عشری

ویژگیهای دهگانه عاقل

 

عقل شخص مسلمان تمام نیست، مگر این که ده خصلت را دارا باشد:


1ـ از او امید خیر باشد.


2ـ از بدی او در امان باشند.


3ـ خیر اندک دیگری را بسیار شمارد.


4ـ خیر بسیار خود را اندک شمارد.


5ـ هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود.


6ـ در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود.


7ـ فقر در راه خدایش از توانگری محبوبتر باشد.


8ـ خواری در راه خدایش از عزّت با دشمنش محبوبتر باشد.


9ـ گمنامی را از پرنامی خواهانتر باشد.


10ـ سپس فرمود: دهمی چیست و چیست دهمی؟ به او گفته شد: چیست؟ فرمود: احدی را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است.

امیر کبیر در محضر امام حسین (ع)

 

آیت الله العظمی اراکی رحمة الله علیه فرمودند:

شبی خواب امیر کبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.

 

پرسیدم: چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت: خیر.

 

سوال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت: نه.

 

با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟

جواب داد: هدیه ی مولایم حسین(ع) است!

 

گفتم: چطور؟

با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدید، چون خون از بدنم می رفت تشنگی بر من غلبه کرد. سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید. ناگهان به خود گفتم:

میرزا تقی خان!

 

2 تا رگ بریدند، این همه تشنگی؟؟!!

پس چه کشید پسر فاطمه؟؟؟!!!

او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود.

از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در چشمانم جمع شد.

 

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند، امام حسین(ع) آمد و گفت:

به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی. آب ننوشیدی.این هدیه ی ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

فقط خدا می داند...

 

خوش شانسی و بد شانسی

 

کشاورزی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند. یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شاسی بوده و شاید بد شانسی، فقط خدا می داند.

 

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود. از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند: چه آدم بد شانسی هستی! کشاورز باز هم جواب داد: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.

 

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه ی جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت. ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی، فقط خدا می داند.

 

آری تنها خداست که می داند.

فضيلت علم بر ثروت

به نام خدا


سلام


داشتم تو موضوعات نهج البلاغه سیر میکردم که به این موضوع رسیدم و بنظرم اومد که جواب خیلی خوبی به سوال معروف علم بهتر است یا ثروت است.

 

 

العلم خير من المال ، العلم يحرسك ، و انت تحرس المال ، و المال تنقصه النفقه و العلم يز كوعلى الاءنفاق ، و صنيع الماليزول بزواله.


ح / 174 - از فرمايشات امام (ع ) به كميل بن زياد

ترجمه :دانش ، ازمال دنيا بهتر است ، زيرا دانش نگهبان توست ، ولى مالرا تو بايد نگهبانى كنى . مال دنيا با بخشش كاسته ميشود، ولى دانش ، براثر بخشش ، رشد و فزونى مى يابد، و آنچه با مال دنيا ساخته و پرداخته شده و بدست آمده ، باتمام شدن مال ، ازبين ميرود.

شرح : عليه السلام ، بارها درسخنان خود، دانش را با مالدنيا مقايسه فرموده ، و همواره دانش را برتر و گرانبهاتر شمرده است . در اين كلام ارزنده نيز، اميرمؤ منان (ع )، از برترى دانشنسبت به مال دنياسخن مى گويد، و در اين مورد سه دليل بيان مى فرمايد:

* اول آنكه : دانش ، انسان را از مشكلات زندگى و گرفتاريهاى آخرتنگهدارى ميكند، و ازخسارتها و زيانهايى كه به سراغ اشخاص جاهلميروند، در امان مى دارد.- ولى مال دنيا، نه تنها نگهبان صاحب خود نيست ، بلكهصاحب مال ، ناچار است قسمتى ازوقت و فكر و نيروى خود را به خاطر نگهدارى مال، از دست بدهد، تا از تلف شدن و از بين رفتن آن جلوگيرى كند.

* دوم آنكه : صاحب مال ، وقتى مقدارى از مالش را به ديگرى ببخشد، بهمقدارى كه بخشش كردهاست ، از مال او كم مى شود. ولى صاحب علم ، هر چه از علم خود به ديگران ببخشد، يعنى هر چه علم خود را بديگران بياموزد،بر علم او افزوده ميشود چون با هربارآموزش كه به ديگرى ميدهند، خود او نيز ورزيده تر مى شود و در رشته علمى خود، مهارت و تسلط بيشترى پيدا ميكند.

* سوم آنكه : مال و ثروت از بين برود، تمام چيزهائى هم كه به واسطه آن مال و ثروت ساخته و پرداخته شده و بدست صاحب مال آمده است ، از بين خواهد رفت . مثلا اگر كسىمقامى را به خاطر ثروت خود به دست آوردهاست ، يا اگر كسانى بخاطر ثروت با او دوست شده و گردش را گرفته اند، همينكه ثروت او به هر علتى ، از بين برود، مقامو احترام و دوستان او هم از دست خواهند رفت .

در حاليكه آنچه شخص عالم ، به خاطر علم خود به دست مى آورد، هيچگاهاز بين نخواهد رفت، زيرا علمى كه باعث بدست آمدن آن چيزها شده ، هميشه براى صاحب خود باقى ميماند.

پاداش کار نیک

خاطره ای از استاد ما

 

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!


این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.


***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

جملاتی گهربار از الهی نامه ی علامه حسن زاده آملی

 

الهی!

هر چه بيشتر دانستم نادانترشدم ، بر نادانم بيفزا! 

 

الهی!

هر که ترا شناسد کار او باریک است و هر که ترا نشناسد راه او تاریک

تو را شناختن از تو رستن است... و به تو پیوستن از خود گذشتن است!

 

 الهی!

آنچه فرمودی تقصیر کردیم و به آنچه باز داشتی رو کردیم

با این کردار زشت ، تمنای بهشت...؟

 

الهی!

نه در بندم نه آزادم...

از خود رنجور و از تو دلشادم...

از زندگانی خود در عذابم...گویی که بر آتش کبابم...نه خورد پیدا نه خوابم...

در میان دریا تشنه آبم...از آنکه از خود در حجابم...

منتظرم... تا کی رسد جوابم...!

 

 

 

اندرزهاى دهگانه  امام صادق(ع)

مردى از امام صادق (ع) اندرزى درخواست نمود! آن حضرت به او فرمودند:



1- اگر خداى تعالى روزى را به عهده گرفته است غصه خوردنت براى چيست؟!

2- اگر روزى تقسيم شده است، حرص و آز براى چيست؟!

3- و اگر سنجش (در قيامت) حق است، پس ثروت اندوزى براى چيست؟!

4- و اگر عوض دادن خداى تعالى حق است، پس بخل ورزيدن براى چيست؟!

5- و اگر كيفر الهى آتش دوزخ است، پس گناه براى چيست؟!

6- و اگر مرگ حق است، پس شادمانى براى چيست؟!

7- و اگر (كارنامه) اعمال بر خدا عرضه مى‏شود، پس فريب براى چيست؟!

8- و اگر گذر كردن بر صراط حق است، پس خودپسندى براى چيست؟!

9- و اگر تمام چيزها به قضا و قدر است، پس اندوه براى چيست؟!

10- و اگر دنيا ناپايدار است، پس اعتماد و آرامش به آن براى چيست؟!

احادیثی از امام صادق(ع)

 

احادیث پر بها :
 
 
* سخن و حديث من همانند سخن پدرم مى باشد، و سخن پدرم همچون سخن جدّم ، و سخن جدّم نيز مانند سخن حسين و نيز سخن او با سخن حسن يكى است و سخن حسن همانند سخن اميرالمؤ منين علىّ و كلام او از كلام رسول خدا مى باشد، كه سخن رسول اللّه به نقل از سخن خداوند متعال خواهد بود.
 
 
* هركس از شيعيان ما چهل حديث را حفظ كند و به آن ها عمل نمايد ، خداوند او را دانشمندى فقيه در قيامت محشور مى گرداند و عذاب نمى شود.
 
 
هركس برادر ايمانى خود را برچسبى بزند و او را متّهم كند از اهل آتش خواهد بود.
 
* سكوت همانند گنجى پربها، زينت بخش حلم و بردبارى است ؛ و نيز سكوت ، سرپوشى بر آبروى شخص نادان و جاهل مى باشد.
 
* با كسى دوستى و رفت و آمد كن كه موجب عزّت و سربلندى تو باشد، و با كسى كه مى خواهد از تو بهره ببرد و خودنمائى مى كند همدم مباش.

طنز (پـَـ نه پـَـ)

به نام الله

 

سلام به همه ی دوستان عزیز.

 

چند وقتیه یه سری جک هایی با نام پـَــ نه پـَــ توی نت پر شده که منم کم و بیش خوندمشون. خواستم چند تا از اونایی رو که گلچین کردمو بذارم تو وبلاگم که شما ها هم بخونید.

 

 

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام...


 

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه.


 

مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس !


 

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین...


 

 

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه


 

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!!


 

سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مینویسم
مراقبه دیده میگه تقلبه؟؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ دعای ابوحمزه ثمالیه

 

اسپری سوسک کش زدم به سوسکه، سوسکه افتاده به پشت دست و پا میزنه...هم خونه ایم اومده میگه داره جون میده..؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ قیافه تورو دیده از خنده ریسه رفته

 

 

رفتم مغازه ميگم آقا مرگ موش ميخوام،
ميگه براي موش هاي خونتون ميخواين، پَـــ نَ‌‌ پَـــ میخوايم بريزيم تو خورشتمون خوش رنگ شه !


 

رفتم سم بخرم واسه سوسك ،
يارو ميگه ميخواين سريع بميره؟!
پَـــ نَ‌‌ پَـــ ميخوام شكنجش كنم ازش اعتراف بگيرم!!!


 

رفتم نوشابه بخرم به یارو میگم اینکه تاریخش مال دو سال پیشه
میگه : یعنی فاسد شده ؟
گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ مونده جا افتاده

 

به اپراتور اداره ميگم لطفا شماره فلاني رو برام بگير .
ميگه گرفتم وصل کنم؟
پَـــ نَ‌‌ پَـــ فوت کن , قطع کن.


 

زنگ زدم 115،
ميگه آمبولانس ميخواين قربان؟
پَـــ نَ‌‌ پَـــ يه پليس 110 ميخوام, بقيش هم آدامس بدين!

 

 

مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس، میگه بکشمش؟؟
پــَـَــــ نَ پــَـــ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش

 

 

 

امیدورام خوشتون اومده باشه و مثل من خندیده باشید.



التماس دعا(شعر)

 

التماس دعا دل شکسته!


 

می کشی آه و در چشم هایت
می رمند آهوان دسته دسته


در گلویت ترک می خورد بغض
التماس دعا! دل شکسته!


 

می کشی آه و از سینه ی تو
بر می آید شهابی که ناگاه


عرش را تند در می نوردد
کهکشان کهکشان، هسته هسته


 

می کنی روی بر آسمان و...
جلوه گر می شود در وجودت


"سدره" با آن قد بسته قامت
"حور" با آن جمال خجسته


 

آسمانی سراسر ستاره
در نگاه تو سرگرم سوسوست


آه! ای در قنوت ایستاده
ماه در دست هایت نشسته


 

پیش از آنی که باران بخواهی
در نگاه تو باران گرفته است


در تو یک آسمان، ابر، زخمی است
در تو بغض ملائک شکسته...


 

...التماس دعا! دلشکسته!
دست های دعایت مریزاد!


ناز شست تو ای دست خالی!
ناز تاثیر دل های خسته


 

صاحب الزمان

 

ما ساده گرفته ایم آمدنت را.

 

ما همین، همین به ظاهر شیعیان تو،

 

ساده گرفته ایم آمدنت را.

 

و همینطور ساده گرفته ایم انتظــــارت را...